داستانهای محلی وعامیانه

 

داستانهای محلی وعامیانه

 


 

 

دامن پوشیدن پسرها

 

استاد حسن در حالی که روی چوب بست مشغول چیدن آجر بود و گه گاه کارگران را با القاب مختلف صدا میکرد نزدیک عصر که می شد با تعطیل شدن دانش آموزان ابتدایی   ساعت را میفهمید یک بار که      بچه های ابتدایی  توی صف در پیاده رو میرفتند استاد حسن در حالی که سیگار رو لبش به پنبه رسیده بودنگاه دنباله داری به آنها کرد و گفت:

ِبچا حالا ِکیفشون خیلی تَخته، ِقدیم کا این حرفا نبود ، بچه حالا کیف و کالاسکش دویست هزار تیمَن مییرزه

ِقدیم ما هر دوسال یدفه یه جفت کفش واسِمون می ِخریدن اونام هر وخت می خواسیم بیایم تو ِدی می پوشیدیم هر وخت میخواسن برن صحرا؛ به کوچه صحرا کا می رسیدن اٌرٌسییاشونا دَر می کردن می زاشتند لا کولاشون تا پاره نشه دوباره ِهمچینکا میرسیدن تو دِی میپوشیدن. ]عبدلله آجرا را بیا بریز دم دس[

خـــــیر...  ِقدیم کا یه بچه پسر دنیا میمد باباش خیلی خوشحال میشد و میگفتند بزرگ میشه کمک حالی باباش میشه او روزا ِبچا ِخیلیاشون می مٌردن هر زنی هشت نٌهتا ِبچه گیراش میمَد، خودی  ننه من ده تا شکم زاید چارتاشون مردن    ،  بهداشتا تایتا اینا کا نبود    شیپیش  پدر مَردوما در کرده بود    بِچا اونایشون کا خیلی ِسپ بودن میموندن.    بچه پسرا را تا 5     6 سالگی ختنه شون نمی کردن میگفتن بزار ِیخته بزرگتر بشه اُسخون سیا کنه  ] عبدله آسه آسه ِشلنگا بکش بیا تا ی دوق آبام بدیم[      .بـــــــله ..  من خودام 5 سالام بود کا ِختنم کردن      دَوا و ِسر کردنا اینام توکار نبود   دَواشون خاکسر بود   این آخریام  ِمی کُرکران اومد      پدر بچه در میمد     اووخت ی دامَنچی واسش می دوختند  

  آب و شُل و شُوروام ِبش ِنم دادن     کا نبادا ِبخواد دَس به آب ِبره       ِیی شب من اینقَضه ِتشنم شد کا از خواب ِپریدم تاریکی َوخیزادم     ِی کاسه لَب تاخچه بود  ورداشتم   تاته خوردم   دیدم مزه ی  بدی  د اره                      ها تا تو ناقولوسیم  سوخت    بعد فمیدم کا می کرکران بوده   ِببون چندی سِپ بودم     کا تا حالا دِیوم اُوردم  حالام کار ِولام نمی کونه     ]بیا بالا آجرا [     این همه سختی بود اما مردوم دلاشون خوش بود...........                                                

 

کیفشون خیلی تخته      :کنایه از خوش بودن

کیف و کالاسکش دویست هزار تیمن مییرزه :    کنایه از سرو لباس آنها خیلی قیمت داره

ارسییاشونا  :   کفش

کولاشون:   زیر بغل

همچینکا :    وقتی که

بهداشتا تایتا اینا : کنایه از نبودن بهداشت و تمیزی ( تایت= تاید ، پودر لباسشویی

ی دوق آبام بدیم :   برای محکم شدن دیوار آخر کار همراه با سیمان آب روی دیوار میگرفتند

می کرکران : نوعی داروی قرمز رنگ منسوخ شده که قبلا برای ضد عفونی کردن زخمها استفاده می کردند. (بتادین فعلی)

شل و شوروا :  غذاهای آبکی

ِیخته : کمی

دی:  ِده،آبادی

سپ: سفت و قوی

اینقضه: اینقدر

َوخیزادم:بلند شدم

ناقولوسیم: حلق

دِیوم: دوام آوردن ، تحمل کردن

 

 

 

دزد بد قلق

 

 

شاید تا به حال با افراد بد قلق ،حسود وخسیس برخورد داشته اید .ضرب المثلی در مورد این افراد باب است که وقتی از کسی می پرسید فلانی چطور آدمی است پاسخ می شنوید که اگر با او چیزی بدزدی نمی توانی با او تقسیم کنی . وصف حال این افراد را در یک حکایت عینی از مرحوم پدرم برایتان نقل می کنم                                               

مرحوم پدرم تعریف می کرد که حدود سال 1330 وقتی در آبادان مغازه ی بقالی داشتم،شخصی به نام حسنعلی در کنار مغازه من سکونت داشت که گه گاهی برای خرید مراجعه ویکی در میان نسیه می برد . از کسب و کارش هم چیزی نمی دانستم تا یک روز که  جلوپیشخون                مغازه نشسته بودم دیدم که حسنعلی سوار بر یک موتور پلیس وارد خانه اش شد. یکی دو روز بعد به درب مغازه آمد و خرید مختصری کرد و بنده جویای احوال شدم و قضیه ی موتور پلیس را از او پرسیدم که او با پر رویی تمام گفت موتور را دزدیدم و می گفت موتور را از    جلوی    نگهبانی شرکت نفت دزدیدم . وآن موقع بود که متوجه شدم حسنعلی دزد است و با چه نا کسی مواجه هستم .حال مانده بودم که چطوری با  اوبرخورد کنم ! از طرفی همسایه ی مغازه ام بود و هر آن ممکن بود چشم طمع به مغازه ببندد واز طرفی حدود سی  تومان از او طلب کار بودم و صلاح را در این دیدم که با او از در مدارا وارد شوم تا یکی دو هفته بعد که حسنعلی دزد شریف آمد و گفت که می خواهد به اهواز برود و به من گفت که من پول ندارم اگر می خواهی بیا داخل خانه و هر چه که به دردت می خورد بابت طلبت بردار .و بنده دیدم از خرس یک مو کندن غنیمت است . به خانه  او رفتم ودیدم وسایل زیادی آنجا هست که هیچ کدام به درد نمی خورد . حسنعلی گفت چیزی پیدا کردی ؟ گفتم که اینها هیچ کدام سی تومان را پر نمی کند  گفت بیا داخل اتاق پایین حیاط اونجا یک  قالیچه هست اگر به درد ت می خورد بردار . وقتی به اتاق رفتم دیدم که یک کناره قالیچه آنجا هست که نصف آن را بریده اند.گفتم چرا این فرش نصفه است پس نصف دیگر آن کو  او گفت  با یکی از رفقا به دزدی رفتیم و این قالیچه رادزدیدیم و سر تقسیم کردن آن به توافق نرسیدیم و آن را از وسط نصف کردیم و هر کدام نصفی از آن را بر داشتیم .